گذری به خاطرات و آشنایی با از ما بهتران هم مزه ای داره
ادامه ی مطلب را بخوان
جانباری که بدون بیهوشی جراحی میشود
آقای ناصر افشاری:
در کل 14 بار مجروح شدهام. در کربلای 5 شیمیایی شدهام. بیش از 200 ماه است که روی تخت بیمارستان خوابیدهام و 67 بار مرا به اتاق عمل بردهاند، در عملهای اخیر به دلیل ترس از مرگ مرا بیهوش نمیکنند و بدون بیهوشی جراحی میشوم. 7 عمل هم در کشور آلمان انجام دادهام.
چند وقت پیش قبل از اعزام به آلمان خدمت مقام معظم رهبری رسیدم ولی نتوانستم از آمبولانس پیاده شوم. ایشان جلوی اتومبیل آمدند دست روی سینه من گذاشتند و فرمودند: من روزی را میبینیم که با پای خودت به اینجا میآیی.
ایشان را به مادرشان حضرت زهرا (علیها السلام) قسم دادم که از خدا بخواهند هر چه زودتر مرا ببرد و خواستم برای عاقبت به خیری من دعا کنند. فرمودند: شهدا اگر یک با
ر شهید شدند لحظه لحظه زندگی تو شهادت است.
غریب است گفتن از« لقمه های حلال» برای هزارها مثل من که ذهنشان صندوقچه مفاهیم مدرن است و از فلق تا شفقشان به نوشیدن عصاره یmp4 جدیدترین محصولات لیبرال دموکراسی می گذرد. بی کلاسی است گفتن از «لقمه های حلال» که ریشه لاتین ندارد،
و نمی شود آخرین سری نوکیای صهیونیستی را در دست داشته باشی و ذائقه ات به نوه
و نتیجه های مک دونالد عادت کرده باشد و باز هم با جسارت بگویی"لقمه باید حلال باشد."
غریب است گفتن از غربت این مفاهیم در این زمانه ی توسعه یافته ی غربت ها!...
در سال هزار و سیصد و بیست و یک در روستای گلبوی کدکن از توابع تربت حیدریه قدم به عرصه هستی نهاد. نام زیبنده اش گویی از لحظه هایی نشأت می گرفت که در فرمایش"الست بربکم" مردانه و بی هیچ نفاقی ندا در داد:"بلی"؛ عبدالحسین.
توی آبادی ما، فقط یک مسجد بود. غیر از محرم و صفر، و ماه مبارک، نه پیشنمازی داشتیم آنجا، نه نماز جماعتی.
خیلی وقتها عبدالحسین را میدیدم که میرفت مسجد. تک و تنها میایستاد به نماز. آن وقتها او یک نوجوان بود که صبح تا شب، سرزمین کار میکرد.
اول اذان راه میافتاد طرف مسجد. بعضی وقتها زودتر از او میرفتم تو، یک گوشه مینشستم. موقعی که نماز میخواند، مخفیانه نگاهش میکردم.
گاهی که به خودم میآمدم، میدیدم که دارم گریه میکنم؛ همان شور و حالی را پیدا میکردم که عبدالحسین سر نماز پیدا میکرد.
میگفت: همه چی رو میخوان نجس کنن.
خیلیها آمدند که ببرندش مسجد آبادی، نرفت. حتی دو تا از ماموران رژیم هم آمدند سراغش. رفت تو یک پستو پنهان شد.
بالاخره زمینها را به زور از صاحبانشان گرفتند، بین همه تقسیم کردند. سهم عبدالحسین هم معلوم شد. ولی او نه سراغ آن زمین رفت، نه در زمینهای دیگر پا گذاشت. میگفت: اینا همه غصبی شدن.
زمینی را که به عبدالحسین داده بودند، صاحبش آمد پیش او. گفت: درسته که من از این ظلم دولت راضی نیستم، ولی با تو هیچ مشکلی ندارم، اون تیکه زمین از شیر مادر برات حلالتر.
عبدالحسین قبول نکرد. گفت: اینجا دیگه جای زندگی نیست.
سه، چهار روز بعد رفت مشهد. دو، سه هفته ازش بیخبر ماندم. بالاخره نامهاش رسید. مصمم شده بود که دیگر روستا بر نگردد. مرا هم مخیر کرده بود. نوشته بود: اگر دوست داری، میتوانی بیایی اینجا، میتوانی هم در روستا بمانی...
به یک هفته نکشید، اسباب و اثاثیه را جمع کردم، رفتم مشهد.
آدرس توی احمدآباد، خیابان پاستور بود. وقتی رسیدیم، فهمیدم قسمت به اصطلاح اعیان نشین شهر است. برام سوال شده بود که آنجا را چطور پیدا کرده.
بالاخره رسیدیم خانه. فکر نمیکردم که دربست باشد. جای خوب و دست و پا بازی بود. با خودش که صحبت کردم، دستم آمد خانه مال همان صاحب زمینهاست. وقتی فهمیده بود عبدالحسین میخواهد مشهد ماندگار شود، برده بودش توی همان خانه. گفته بود: این خونه مال شما.
قبول نکرده بود. صاحب زمینها گفته بود: پس تا برای خودت کاری دست و پا کنی، همینجا مجانی بشین.
ازش پرسیدم: حالا کار پیدا کردی؟
خندید و گفت: آره
زود پرسیدم: چه کاری؟
گفت: سر همین کوچه یک سبزی فروشی هست، فعلا اونجا مشغول شدم. پدرش همان روز برگشت و ما زندگی جدیدمان را شروع کردیم. عادت کردن بهاش سخت بود. ولی بالاخره باید میساختیم.
عبدالحسین نزدیک دوماه توی سبزی فروشی مشغول بود. بعضی وقتها که حرف از کارش میشد، میفهمیدم دل خوشی ندارد. یک روز آمد گفت: این کار برام خیلی سنگینه، من از تقسیم اراضی فرار کردم که گرفتار مال حروم نشم، ولی اینجا هم انگار دست کمی از ده نداره.
پرسیدم: چرا؟
گفت:سبزی فروشه آدم درستی نیست، سبزیها رو میریزه توی آب که سنگینتر بشه.
آهی کشید و ادامه داد: از فردا دیگه نمیرم.
گفتم: اگه نخوای بری اونجا، چه کار میکنی؟!
گفت: ناراحت نباش، خدا کریمه.
فردا صبح باز رفت دنبال کار. ظهر که آمد، گفت: توی یک لبنیاتی کار پیدا کردم.
گفتم: اینجا روزی چقدرت میدن؟
گفت: از سبزی فروشی بهتره، روزی ده تومن میده.
ده، پانزده روزی رفت لبنیاتی. یک روز بعد از ظهر، زودتر از وقتی که باید میآمد، پیداش شد. خواستم دلیلش را بپرسم، چشمم افتاد به وسایل توی دستش؛ یک بیل و یک کلنگ! پرسیدم: اینارو برای چی گرفتی؟!
گفت: به یاری خدا و چهارده معصوم(ع) میخوام از فردا صبح بلند شم و برم سرگذر.
چیزهایی از کارگرهای سرگذر شنیده بودم. میدانستم کارشان خیلی سخت است. بهاش گفتم: این لبنیاتیه که دیگه کارش خوب بود، مزد هم که زیاد میداد!
سرش را این طرف و آن طرف تکان داد. گفت: این یکی باز از اون سبزی فروشه بدتره.
گفتم: چطور؟
گفت: کم فروشی میکنه، کارش غش داره؛ جنس بد رو قاطی جنس خوب میکنه و به قیمت بالا میفروشه، تازه همینم سبکتر میکشه؛ از همه بدترش اینه که میخواد منم لنگه خودش باشم! میگه اگه بخوای به جایی برسی، باید از این کارا بکنی!
با غیظ ادامه داد: این نونش از اون یکی حروم تره!
****
از فردا صبح زود، رفت به قول خودش سرگذر. سه، چهار روز بعد، آخر شب که از سر کار برگشت، گفت: امروز الحمدلله یک بنا پیدا شد که منوبا خودش ببره سرکار.
گفتم: این روزی چقدر میده؟
گفت: ده تومن.
کارش جان کندن داشت. با کار لبنیاتی که مقایسه میکردم، دلم میسوخت. همین را هم بهاش گفتم. گفت: هیچ طوری نیست، نون زحمتکشی، نون پاک و حلالیه، خیلی بهتر از کار اوناست.
کم کم توی همین کار بنایی جا افتاد و کم کم برای خودش شد «اوستا». حالا دیگر شاگرد میگرفت، دستمزدش هم بهتر از قبل شده بود.
مشهد که آمدیم، بچه دومم را حامله بودم. موقع به دنیا آمدنش، مادرم آمد پیشم. سرشب، عبدالحسین را فرستادیم پی قابله.
به یک ساعت نکشید، دیدیم در میزنند. خانم موقر و سنگینی آمد تو. از عبدالحسین ولی خبری نبود. آن خانم نه مثل قابلهها، و نه حتی مثل زنهایی بود که تا آن موقع دیده بودم. بعد از آن هم مثل او را ندیدم. آرام و متین بود، و خیلی با جذبه و معنوی. آنقدر وضع حملم راحت بود که آنطور وضع حمل کردن برای همیشه یک چیز استثنایی شد برایم.
آن خانم توی خانه ما به هیچی لب نزد، حتی آب هم نخورد. قبل از رفتن، خواست که اسم بچه را فاطمه بگذاریم.
سالها بعد، عبدالحسین راز آن شب را برایم فاش کرد. میگفت: وقتی رفتم بیرون، یکی از رفقای طلبه رو دیدم. تو جریان پخش اعلامیه مشکلی پیش اومده بود که حتما باید کمکش میکردم. توکل بر خدا کردم و باهاش رفتم. موضوع قابله از یادم رفت. ساعت دو، دو و نیم شب یکهو یاد قابله افتادم. با خودم گفتم دیگه کار از کار گذشته، خودتون تا حالا حتما یه فکری برداشتین.
گریه افتاد. ادامه داد: اون شب من هیچ کی رو برای شما نفرستادم، اون خانم هر کی بود، خودش اومده بود.
گفت: میخوام برم زاهدان، میآی؟
گفتم: ماموریته؟
گفت: نه، مسافرته.
میدانستم توی بحبوحه انقلاب به تنها چیزی که فکر نمیکند، مسافرت است. خیلی پیلهاش شدم تا ته و توی کار را در بیاورم، ولی نشد. در لو ندادن اسرار، قرص و محکم بود.
یک دبه روغن خرید. همان روز راه افتادیم.
زاهدان، مرا گذاشت توی یک مسافرخانه، خودش رفت.
هرچه اصرار کردم مرا هم ببرد، قبول نکرد. گفتم: پس منو چرا آوردی؟
گفت: اگر لازم شد، بهات میگم.
دو روز بعد برگشت؛ بدون دبه روغن. گفت: بریم.
گفتم: بریم؟ به همین راحتی!
باز هر چه اصرار کردم بگوید کجا رفته، چیزی نگفت.
تا بعد از پیروزی انقلاب آن راز را پیش خودش نگه داشت. بعد از انقلاب، یک روز بالاخره رضایت داد بگوید که قضیه چه بوده است. گفت: من اون روز رفتم پیش حاج آقا خامنهای، از یکی از علما نامه داشتم براشون، دبه روغن رو هم برای ایشون برده بودم.
گفتم: اینا که دو روز وقت نمیخواست.
گفت: بین اندرونی و اتاق ملاقات آقا، یک فضای خالی بود که ساواک از اونجا، با دوربین رفت و آمدها رو کنترل میکرد. آقا ازم خواستن یک دیوار اون جا بکشم؛ منم این کارو کردم.
در گرمترین روزهای تابستان، و در سردترین روزهای زمستان، کارش تعطیل نمیشد. کار زیاد بهاش سفارش میدادند. اصرار هم داشتند که خودش کار آنها را انجام بدهد. همه کارش را دربست قبول داشتند. همیشه میگفت: نونی رو که من میبرم خونه، باید حلال باشه.
میگفت: روز قیامت من باید از صاحبکار طلبکار باشم، نه اون از من.
زودتر از بقیه میآمد سرکار، دیرتر هم میرفت؛ از کارگرهاش هم حسابی کار میکشید.
کار میکرد، برای انقلاب هم زحمت میکشید؛ در عین حال، عشق طلبه شدن را هم داشت. از وقت خواب و خوراکش میزد تا بتواند درسهای حوزه را بخواند.
انقلاب که پیروز شد، عبدالحسین سطح و مقدمات را تمام کرده بود. بعد از انقلاب هم دیگر وقت نکرد درسهای حوزه را ادامه بدهد. با این که همه وجودش را وقف خدمت به اسلام کرده بود، ولی زیاد غصه این را میخورد که چرا نتوانسته طلبگی را ادامه بدهد.
کار و بارش که توی شهر روبراه شد، یک روز رفت روستا. جوانها را جمع کرد. گفت: هر کی بخواد بیاد شهر درس طلبگی بخونه، من کمکش میکنم.
چهار، پنج نفر آمدند. دو نفرشان تا آخر ماندند و روحانی شدند. بعدها به عنوان مبلغ، زیاد رفتند جبهه. هنوز هم دارند به دین و انقلاب خدمت میکنند.
بار اول که ساواک گرفتش، تا ده روز هیچ خبری ازش نداشتیم. وقتی خبردار شدیم که فرستاده بودنش زندان وکیلآباد. یک روز یکی آمد دم خانه، گفت: شوهرتون رو تحت ضمانت آزاد میکنن.
گفتم: ضمانت چی میخواد؟
گفت: صدهزار تومن پول، یا یک سند خونه.
نه آنقدر پول داشتیم، نه خانه سند داشت. خیلی این در و آن در زدم تا بلکه بتوانم یک سند جور کنم، ولیجور نشد؛ بعضیها بودند که هم پول داشتند، هم سند، ولی میترسیدند کمک بکنند. میگفتند: ممکنه تله باشه، اون وقت اگه بریم ضمانت بکنیم، خودمونم گیر میافتیم.
گفتم: شما؟
گفت: من غیاثی هستم.
گفتم: امرتون؟
گفت: اوستا عبدالحسین تو خونه ما کار میکرد؛ اومدم ببینم چرا چند روزه نیومده.
موضوع را بهاش گفتم. با این که غریبه بود و هیچ انتظاری ازش نداشتم، همان روز سند خانهاش را برد و عبدالحسین را آزاد کرد.
صورتش را که دیدم، جا خوردم. اندازه چند سال پیر شده بود. ساواکیها یک دندان سالم هم توی دهانش باقی نگذاشته بودند؛ چند وقت بعد مجبور شد دندان مصنوعی بگذارد. آن روز هر چه اصرار کردم برایم بگوید چه بلاهایی سرش در آوردهاند، فقط گفت: چیز خاصی نبوده.
یک بار که داشت برای چند تا از دوستانش تعریف میکرد، اتفاقی حرفهایش را شنیدم. شکنجههای وحشیانهای داده بودنش؛ شکنجههایی که زبان از گفتنش شرم دارد و قلم از نوشتنش عاجز است.
او میخندید و میگفت، من گریه میکردم و میشنیدم.
تا امام بیایند، چند بار دیگر هم عبدالحسین را گرفتند. آخرین بار، محکومش کرده بودند به اعدام، ولی اجل مهلتشان نداد و انقلاب پیروز شد.
عبدالحسین خودش رفته بود حکم اعدام را از توی پروندهاش درآورده بود. به من هم نشانش داد. حتی دادش دستم و گفت: یادگاری نگهش دار.
از آن برگهها چند تای دیگر هم بود. فکر نمیکردم یک روزی حکم کیمیا را پیدا کنند، و گرنه طوری نگهشان میداشتم که گم نشوند.
همه داوطلب شدیم که برویم کردستان. رستمی، فرمانده سپاه مشهد، گفت: اینجوری که نمیشه، سهمیه ما فقط بیست و پنج نفره.
هر کسی میخواست جزو آن بیست و پنج نفر باشد.
رستمی گفت: قرعهکشی میکنیم.
شروع کردند به نوشتن اسمها. بیصبرانه منتظر اعلام نتیجه بودیم. من و عبدالحسین از همه عقبتر نشسته بودیم. یکدفعه دیدم آهسته دارد گریه میکند و اشک میریزد حیرتزده خیرهاش شدم. گفتم: چرا گریه میکنی حاجی؟
گفت: میترسم اسمم در نیاد و از توفیق جنگیدن با ضد انقلاب محروم بشم.
گیج شده بودم. گفتم: حاجی بالاخره؛ الاعمال بالنیات.
گفت: این درست؛ ولی روز قیامت، وقتی که «بدریون» رو صدا میزنن، این دیگه شامل حال اونایی که توی جنگ بدر نبودن، نمیشه، هر چند که نیتش رو داشتن که توی اون جنگ باشن.
قرعهکشی تمام شد. اسم من، و اسم خیلیهای دیگر در نیامد، عبدالحسین ولی شد یکی از آن بیستوپنج نفر.
****
پنج تا بچه داشتیم. هنوز توی همان خانه کوچک زندگی میکردیم. عبدالحسین حرفی نداشت که خانه بزرگتری دست و پا کند برامان، ولی خودش را حسابی درگیر کرده بود. تمام وقتش را توی سپاه میگذراند. میگفت: بیشتر کشورای دنیا، دست به دست هم دادن تا درخت نوپای انقلاب رو ریشه کن کنن؛ توی همچین شرایطی یک لحظه هم نمیشه غفلت کرد.
جنگ که شروع شد، فهمیدم دیگه روی او نمیشود حساب باز کرد. قدری طلا داشتم، فروختم. یک وام هم او جور کرد. بعدش هم خودم خانه را فروختم و یک چهارراه بالاتر، خانه بزرگتری خریدم. عبدالحسین وقتی آمد مرحضی که من و بچهها اثاثکشی کرده بودیم، آن هم با یک فرقون!
یکی، دو روز ماند، بعد هم رفت منطقه.
****
هزار رحمت به همان خانه کوچک! هر چه بود، تازه ساز بود، سازندهاش هم خود عبدالحسین بود.
چند روزی که توی خانه جدید بودیم، یک شب باران گرفت. کم کم احساس کردم سرم دارد خیس میشود! سقف را نگاه کردم؛ داشت ازش آب چکه میکرد.
هر چه باران شدیدتر میشد، آب چکههای سقف هم بیشتر میشد. اتاقهای دیگر هم همین بساط بود. آنقدر ظرف کف اتاقها گذاشتیم که نمای خانه عوض شد.
از آن به بعد، از یک طرف دعا میکردیم باران نیاید، از یک طرف دعا میکردیم عبدالحسین زودتر پیدایش بشود.
مرخصی کم میآمد. همان کم را هم، بیشترش را میگذاشت برای سرکشی از خانوادههای شهدا، و عیادت مجروحین؛ و یا سخنرانی و رسیدگی به کارهای اداری. یک بار از سر اعتراض بهاش گفتم: حاجآقا ناسلامتی خانواده شما هم به گردن شما حقی دارن. این چند روز مرحضی رو دیگه باید فقط بگذاری برای اونا.
گفت: اگر فرمانده نبودم و بار مسوولیت روی دوشم نبود، حتما همین کار و هم میکردم.
مرخصی هم که میآمد، کم میدیدیمش. ولی در همان وقت کم، سعی میکرد تمام نبودنهایش را جبران کند. هم محبت میکرد بهمان، هم نماز خواندن یادمان میداد، هم از درس و مشقمان میپرسید. مدرسه هم حتی میآمد. از مدیر و معلم درباره درس خواندن و درس نخواندنمان سوال میکرد. اگر چیزهایی را که انتظار نداشت، میشنید، بعدش کلی باهامان حرف میزد و نصیحتمان میکرد.
هیچ وقت دستش را رویمان بلند نکرد.
****
زنهای همسایه از جبهه رفتن عبدالحسین صحبت میکردند؛ از این که چرا کم میآید مرخصی، و چرا بیشتر وقتش را توی جبهه میگذراند. یکیشان گفت: من که میگم آقای برونسی حتما از زن و بچهاش سیر شده که این همه میره جبهه.
دلم از این حرفش شکست، ولی جوابش را ندادم، بعدا به عبدالحسین گفتم که او چه حرفی زده است. گفت: میدونی من باید چی کار کنم؟
گفتم: نه.
گفت: باید یک صندلی بگذارم توی کوچه و همسایهها رو جمع کنم و به شون بگم که من زن و بچهام رو دوست دارم، خیلی هم دوست دارم؛ ولی جبهه واجبتره.
گفت: اون خانمی که این حرف رو به تو زده، لابد نمیدونه زن و بچه من اینجا در امن و امان هستن، ولی توی شهرهای مرزی خیلیها هستن که خونه و همه چیز شون از بین رفته و اصلا امنیت ندارن.
فرمانده پسرم بود. شنیدم بدجوری مجروح شده. آورده بودنش مشهد. رفتم عیادتش.
صورتش نورانی بود و روحیهاش عالی. از حال و هوایش معلوم بود اهل این دنیا نیست. بعد از سلام و احوالپرسی، صحبت را کشیدم به بهشت و حوریههای بهشتی. گفتم: خلاصه حاج آقا رفتی اون دنیا، یکی شونم برای ما بگیر.
خندید گفت: ما صد تا حوریه اون دنیا رو به همین زن خودمون نمیدیم.
گفت: اگر اون مثل شیر مواظب زندگی و مواظب بچههای من نباشه، توی جبهه هیچ کاری از من بر نمیآد.
****
دو ماه منطقه بودم. بهترین خاطرهام از آن ایام، مربوط میشود به نیمههای شب؛ وقتهایی که پدرم بلند میشد و در دل شب نماز میخواند و قرآن.
من دلم هنوز هم پیش آن نالهها، و پیش آن راز و نیازهای پر سوز و گداز جا مانده است.
****
هر چه بهاش گفتیم و گفتند، فایدهای نداشت. حکمش آمده بود که باید فرمانده گردان عبدالله بشود، ولی زیر بار نرفت که نرفت.
روز بعد، صبح زود رفته بود مقر تیپ. به فرمانده گفته بود: چیزی رو که ازم خواستین قبول میکنم.
از همان روز شد فرمانده گردان عبدالله. با خودم میگفتم: نه به این که اون همه سرسختی داشت توی قبول کردن فرماندهی، نه به این که خودش پا شده او مده پیش فرمانده تیپ.
بعدها، با اصراری که کردم، علتش را برایم گفت؛ شب قبلش امام زمان(سلامالله علیه) را خواب دیده بود؛ حضرت بهاش تکلیف کرده بودند.
****
شنیده بودم فرمانده گردان شده است؛ و شنیده بودم گردانش توی عملیاتها غوغا میکند.
یک بار، توی یکی از پادگانها، اتفاقی دیدمش. ظرف به دست، ایستاده بود در صف غذا. انتظار دیدن هر چیزی را داشتم، غیر از این یکی. فکر کردم همه چیزهایی را که درباره او شنیدهام، اشتباه بوده است. رفتم جلو. سلام و احوالپرسی که کردم، گفتم: مگه شما فرمانده گردان نیستی؟
فکرم را خواند. گفت: مگه فرمانده گردان با بقیه چه فرقی میکنه که غذا باید بدون صف بگیره.
****
قاسم گفت: من دیگه نمیتونم کار کنم.
دستیار عبدالحسین بود توی گردان. عبدالحسین پرسید: چرا؟
قاسم گریهاش گرفت. هم عبدالحسین تعجب کرد، هم من. وقتی سفره دلش را باز کرد، فهمیدم مشکلات شدید خانوادگی، گریبانش را گرفته است.
عبدالحسین، طبق معمول اینجور وقتها، شروع کرد برایش به پیچیدن نسخه. نسخههایش همیشه از احادیث بود و از قرآن.
حرفهای او که تمام شد، قاسم آرام شده بود. بعد از آن، چند بار دیگر هم پیش عبدالحسین آمد. او هر بار برایش نسخه تازهای میپیچید. قاسم هم به آنها عمل میکرد؛ مو به مو.
چند روز بعد از شهادت قاسم، رفتیم خانهاش. همسرش از اختلافات شدیدی حرف زد که بین او و مادر شوهرش وجود داشته است. گفت: قاسم این اواخر که میاومد، حرفایی میزد که اون حرفا باعث شد تمام مشکلات ما بر طرف بشه.
گفت: قاسم قبلا از این جور صحبتها بلد نبود.
گفت: نمیدونم توی جبهه چی بهاش یاد دادن، ولی میدونم این که میگن جبهه دانشگاست، حرف کاملا درستیه؛ من عینیتش رو به درباره قاسم دیدم.
****
اسمش را یادم نیست، فامیلش ولی دادیرقال بود. یک نامه داده بودند دستش. داشت میرفت دفتر قضایی، گرفته و ناراحت.
عبدالحسین باهاش حرف زد. فهمید از گردان اخراجش کردهاند. همراهش رفت دفتر قضایی. نامهاش را پس داد. به قاضی گفت: من این جوان رو میخوام.
قاضی گفت: این به درد شما نمیخوره حاجآقا، نیروی مشکل داریه.
گفت: شما چی کار دارین؟ من میخوام ببرمش.
آوردش گردان. مثل او چند تا نیروی دیگر هم داشتیم.
عبدالحسین بیشتر از همه برای آنها وقت میگذاشت.
اولین عملیات، همهشان رفتند توی گروهان ویژه، یعنی گروهان آرپیجیزنها.
مدتی بعد، دادیرقال شد فرمانده گروهان ویژه. مدتی بعد هم اسمش رفت تو لیست شهدا.
****
تشریح عملیات میکردیم. بچههای ارتش هم بودند. همه صحبتها، حول و حوش مسایل تاکتیکی میگردید، و حول و حوش اینکه؛ ما چه داریم، و دشمن چه دارد. نوبت عبدالحسین رسید. بلند شد ایستاد. گفت: بحثهای تاکتیکی و این حرفها، نباید ما رو مغرور کنه؛ نگید عراق تانک داره، ما هم داریم.
رفت سراغ جنگهای صدر اسلام؛ جنگ احد. از غروری گفت که باعث شکست نیروهای اسلام شد، و درباره عقیده و معنویت حرف زد. بعد هم شروع کرد به مقایسه سپاه امام حسین(سلام الله علیه) و سپاه یزید (علیهاللعنه). طولی نکشید که زد به صحرای کربلا و بعد هم، به گودی قتلگاه. حالا همه بدون استثنا، داشتند زار زار گریه میکردند. صدای عبدالحسین بلندتر شده بود و لرزانتر. گفت: اسلحه و وسیله درسته که باید باشه، ولی اون نیرویی که میخواد ماشه آرپیجی رو فشار بده، باید قلبش از عشق امام حسین (سلام الله علیه) پر شده باشه، و گرنه نمیتونه جلوی تانکای پیشرفته دشمن بند بیاره.
هنوز هم چند تا از نوارهای سخنرانیاش را دارم؛ گاهی که خیلی دلم میگیرد، یا احساس میکنم خیلی گرفتار دنیا شدهام، یکیشان را میگذارم روی ضبط و ضبط را روشن میکنم.
این کار را مخصوصا نیمه شبها میکنم تا یاد شبهای جبهه بیفتم، یاد لحظههای قبل از عملیات، وقتهایی که عبدالحسین توی نقطه رهایی صحبت میکرد برای بچهها. امکان نداشت کسی گریهاش نگیرد.
وقتی راه میافتادیم برای عملیات، همه رها شده بودیم.
****
من معاونش بودم. ولی هیچ وقت جلوتر از من جایی وارد نمیشد. همیشه میگفت: تو سیدی، احترامت به من واجبه.
خیلی وقتها مرا به جای فرمانده اشتباه میگرفتند. یک بار بهاش گفتم: این که هی منو میفرستی برم جلو، پرستیژ شما رو میآره پایین؛ ناسلامتی شما فرماندهی.
گفت: اون پرستیژی که میخواد با بیاحترامی به سادات درست بشه، میخوام اصلا نباشه.
شب نوبت عبدالحسین بود که سفره را جمع کند و ظرفها را بشوید. از صبح سحر درگیر هزار تا کار شده بود. دلمان میخواست جای او ظرفها را بشوییم، ولی میدانستیم حریفش نمیشویم.
ظرفها را جمع کرد و گذاشت کنار. مشغول تمیزکردن سفره شد. یکی از بچهها آهسته ظرفها را برداشت و آهسته رفت بیرون. از حال و هوای عبدالحسین معلوم بود موضوع را فهمیده، ولی نخواسته جلوی بقیه او را خراب کند.
زود سفره را جمع کرد و زد بیرون. طرف آستینها را زده بود بالا و نشسته بود پای شیرآب. عبدالحسین آستینهایش را داد پایین و گفت: تا همین جا هم که زحمت کشیدی، من ممنونت هستم.
طرف افتاد به اصرار. حاجی قبول نکرد. گفت: ارزش این کار از ارزش شناساییهای من بیشتره.
گفت: فرماندهی که ظرفش رو یکی بشوره و لباسش رو یکی دیگه، فرمانده نمیشه.
بیمارستان بزرگ بود و مخصوص مجروحان جنگ. بستریام که کردند، فهمیدم هم تختیام یک بسیجی است. چهره ساده و با صفایی داشت. قیافهاش میخورد که جزو نیروهای تدارکات باشد. بعد از سلام و احوالپرسی، گفتم: پدر جان تو جبهه چکارهای ؟
لبخند زد. گفت: تدارکاتی.
گفتم: خودمم همین حدس رو زدم.
جوانی توی اتاق بود که دایم دور و بر تخت او میچرخید. اول فکر کردم شاید همراهاش باشد، ولی وقتی دیدم اسلحه کمری دارد، شک کردم.
کم کم متوجه شدم مجروحان دیگری که در آن اتاق هستند، احترام خاصی به او میگذارند. طولی نکشید که چند تا از فرماندهان رده بالای سپاه آمدند عیادتش. مثل آدمهای برق گرفته، بر جا خشکم زده بود.
انتظار داشتم آن بسیجی ساده و با صفا هر کسی باشد غیراز حاج عبدالحسین برونسی. همین که از بیمارستان مرخص شدم، رفتم توی تیپی که او فرماندهاش بود.
تا موقعی که شهید شد ازش جدا نشدم.
****
طبیعی بود که تدارکات گردان، هوای او را بیشتر داشته باشد؛ گاهی مخصوصا براش پتوی نو میآوردند، گاهی هم پوتین و لباس نو، و از این جور چیزها.
دست رد به سینهشان نمیزد. قبول میکرد، ولی بلافاصله میرفت بین بسیجیها میگشت. چیزهای نو را میداد به آنهایی که وسایلشان را گم کرده بودند، یا درب و داغان شده بود.
آرزو به دل بچههای تدارکات ماند که یک بار او لباس نو تنش کند، یا پتوی نو بیندازد روی خودش؛ من که همیشه همراهش بودم، فقط در یک عملیات دیدم که لباس نو پوشید؛ عملیات بدر؛ همان عملیاتی که در آن شهید شد.
****
وسط جلسه، برای کادر فرماندهی میوه آوردند.
بچهها خسته بودند و گرسنه. آمدند مشغول خوردن بشوند، عبدالحسین نگذاشت. به مسوول تدارکات گفت: این میوه رو برای همه گرفتی یا نه؟
گفت: نه حاجآقا، این سهم بچههای فرماندهیه که بیشتر از بقیه زحمت میکشن.
عبدالحسین ناراحت شد. گفت: ما اینجا نشستیم و داریم نقشه میکشیم؛ نیروهای دیگه هستن که باید این نقشهها رو عملی کنن و برن توی دل دشمن.
آن روز تا برای همه میوه نگرفتند، لب به میوهها نزد.
آوازه و شهرتش به حضرت امام هم رسیده بود. توی یکی از عملیاتها که باز هم خوش درخشیده بود، از طرف امام فرستادنش سفرحج.
برادرم وسایل لازم را گرفته بود که روز آمدنش طاق نصرت ببندیم. گوسفند هم گرفته بودیم که جلو پاش قربانی کنیم. بهاش سپرده بودم که دو، سه روز قبل از آمدنش بهمان خبر بدهد تا برای استقبالش آماده بشویم.
یک روز صبح، یکدفعه پیدایش شد. هم من، هم برادرم و بقیه، حسابی از دستش ناراحت شدیم. آخرش رضایت دادیم به این که همان روز، یا روز بعدش طاقنصرت ببندیم، ولی خودش راضی نشد. وقتی بهاش اصرار کردم، گفت: توی این کوچه چند تا خانواده شهیده، خدا رو خوش نمیآد ما خوشحالی کنیم در حالی که اونا غم و غصه دارن.
****
این کار را از وقتی که فرمانده گروهان بود، باب کرد. بعدا از هر عملیات، وقتی میآمد مرخصی، از جیب خودش چند تا هدیه میخرید و میرفت دیدن خانواده شهدایی که در همان عملیات شهید شده بودند، و نیروی او بودند. برای همین کار هم از ماشینهای سپاه استفاده نمیکرد. معمولا مرا همراه خودش میبرد که یک ماشین شخصی داشتم. گاهی هم که من گرفتار میشدم، با ماشین یکی دیگر از رفقا میرفت.
****
فرماندهان تیپ خیلی باهاش کلنجار رفتند که یک ماشین با راننده در اختیارش بگذارند، ولی تا مدتها زیر بار نرفت. توی جبهه قبول میکرد ماشین دستش باشد، اما بدون راننده. پشت جبهه، همان ماشین بدون راننده را هم قبول نمیکرد.
از وقتی بحث ترورش پیش آمد، فرماندهان رده بالا مجبورش کردند که همیشه هم ماشین همراهش باشد، هم راننده، و هم محافظ. میگفت: چون شرعا بهام تکلیف کردند، قبول کردم، و گرنه گروه خونی بنده با این چیزا سازگار نیست.
****
گفت: از وسایلی که حق خریدش رو داشتم، فقط یک تلویزیون رنگی آوردم.
گفتم: مبارکه.
گفت: خرجی رو که سپاه برای سفر حج من کرده، شونزده هزار تومن شده.
گفتم: چطور؟
گفت: نمیدونم قیمت این تلویزیون تو بازار چنده؛ کم یا زیاد، میخوام به همین قیمت بفروشمش.
گفتم: برای چی؟
گفت: پولش رو میخوام بدم سپاه که مدیون بینالمال نباشم.
تلویزیون را ازش خریدم.
****
به جرأت میتوانم بگویم که حتی یک سر سوزن از بیتالمال را قاطی زندگی شخصیاش نکرد. ولی از پول و اموال شخصی خودش زیاد برای بیتالمال میگذاشت.
میخواست مثلا محکمکاری کند. میگفت: این جوری اگر ضرری هم از طرف ما به بیتالمال رسیده باشه و ما متوجه نشده باشیم، جبران میشه.
یک بار بهاش اعتراض کردم. گفتم: شما هم دیگه خیلی سخت میگیری حاجی.
حکایت طلحه و زبیر با حضرت مولی (سلامالله علیه) را برام تعریف کرد و قضیه شمع بیتالمال را گفت. بعد هم با گریه ادامه داد: روز قیامت، خداوند از پول و اموال شخصی و حلال انسان حساب میکشه که اونا رو در چه راهی مصرف کرده، چه برسه به بیتالمال که یک سر سوزنش بازخواست داره.
****
پسرم از روی پلهها افتاد. دستش شکست. بیشتر از من عبدالحسین هول کرد. بچه را که داشت به شدت گریه میکرد، بغل گرفت. از خانه دوید بیرون. چادر سر کردم و دنبالش رفتم. ماتم برد وقتی دیدم دارد میرود آن طرف خیابان. تا من رسیدم بهاش، یک تاکسی گرفت.
در آن لحظهها، ماشین سپاه جلوی خانه پارک بود.
****
از سر شب رفته بودیم شناسایی. وقتی برگشتیم، گفتند: جلسه است. جلسه تا یک ساعت به اذان صبح طول کشید. همین که پام رسید به چادر، مثل جنازهها ولو شدم روی زمین. عبدالحسین ولی نخوابید. آستینها را زد بالا و رفت پای منبع آب.
از صبح، فشار کار بیشتر از همه روی دوش او بود، ولی ایستاد به نماز. اذان صبح هم آمد ما را بیدار کرد.
بعد نماز، باز کار بود و فعالیت.
****
مابین پیشانی بندها، انگار داشت دنبال چیری میگشت. زودتر باید راه میافتادیم و میرفتیم برای عملیات. رفتم جلو. گفتم: چی کار میکنی حاجی؟ یکی شون رو بردار بریم دیگه.
یکی از پیشانی بندها را برداشتم و بردم طرفش. نگرفت: گفت: دنبال یکی میگردم که اسم مقدس بیبی توش نوشته باشه.
بالاخره هم یکی پیدا کرد که روش نوشته بود: یا فاطمة الزهرا(علیها السلام) ادرکنی.
اسم خانم را که دید، اشک توی چشمهاش حلقه زد.
بعدا فهمیدم کار همیشهاش است. قبل هر عملیات، همین کار را میکرد.
توی عملیات خیبر، با همه موانعی که بود، تیپ برونسی موفق عمل کرد. برای همین از دو جناح چپ و راستش، که دو تیپ دیگر بودند، جلوتر رفت.
عبدالحسین در فکر تثبیت منطقه بود که بهاش دستور عقبنشینی دادند. میگفتند: تو خیلی رفتی جلو، هر آن ممکنه نیروهات قیچی بشن، زود برگرد عقب.
توی آن شرایط ، عقبنشینی هم برای خودش معرکهای بود، از زمین و آسمان آتش میریخت روی سرمان.
عبدالحسین نیروها را هدایت کرد. به جرات میتونم بگم حتی یک مجروح و شهید هم جا نماند.
آن روز آخرین نفری که آمد عقب، او بود.
****
نشسته بودیم توی چادر فرماندهی. خیره شد به چشمهام. گفت: این عملیات، دیگه عملیات آخر منه.
گفتم: خدا نکته، انشاءالله حالا حالاها سایهتون رو سربچهها میمونه.
گفت: اینها همهش حرفه، من چیزی دیدم که یقین دارم این عملیات، عملیات آخره.
دو، سه بار دیگر هم از این گوشهها آمد. حتی به بعضیها گفته بود: اگر من توی این عملیات شهید نشدم، تو مسلمونیم شک کنین.
یک روز کشیدمش کنار. بهاش گفتم: راست و حسینی بگو چی شده که این قدر حرف از شهادت میزنی؟
حال و هوای خاصی داشت. گریهاش گرفت، خیلی شدید. با ناله گفت: چند شب پیش، حضرت صدیقه (سلامالله علیها) رو تو خواب دیدم؛ خود بی بی فرمودند باید بیای.
گفتم: شاید منظور بی بی این بوده که آخر جنگ انشاءالله.
گفت: این حرفا نیست؛ تو همین عملیات شهید میشم.
****
هر سال شب بیست و یکم ماه مبارک، مراسم احیا داشتیم. مسجد محل یک هیات عزاداری داشت. بعد از نماز مغرب، عبدالحسین همهشان را افطاری میآورد خانه.
بعد از شهادتش، اولین ماه مبارک، بعضی از فامیل، ازم خواستند که دیگر افطاری ندهم. گفتم: خودمم همین فکرو کردم، با این بچههای قد و نیم قد، باید مواظب خرج و مخارج باشم.
شب بیست و یکم، فقط قرار شد دو، سه تا از آشناها بیایند. به اندازه بیست نفر غذا درست کردم. در واقع مجلس را خودمانی کردم. بعد از نماز، یکهو دیدم هفتاد، هشتاد نفر از بچههای هیات آمدند خانهمان. حسابی هول شدم. داشتم بساط چای را جور میکردم که آقای اخوان آمد. گفت: حاج خانم همینو میچرخونیم تا هر کسی تبرکا چند لقمه بخوره.
آن شب برای بیشتر از صد نفر غذا کشیدم. چند تا دیس هم دادیم به همسایهها. نه حواس من به این بود که چه دارد میگذرد، نه حواس بقیه. آخر کار، آقای اخوان یک دفعه با حیرت گفت: حاج خانم! مگه شما نگفتی اندازه بیست نفر غذا درست کردی؟
تازه یادم آمد که قبل از کشیدن غذا، به شهید گفته بودم: اینا مهمونای خودت هستن، خودتم باید سیرشون کنی.
دو، سه تا دیس دیگر که کشیدیم، غذا تمام شد. آقای اخوان گفت: اگر من چیزی نگفته بودم، با برکتی که این غذا پیدا کرده بود، همه محله رو هم میشد افطاری داد.
جهیزیه فاطمه حاضر شده بود. یک عکس قاب گرفته از شهید را هم آوردم. دادم دست فاطمه. گفتم: بیا مادر اینو بگذار روی وسایلت.
به شوخی ادامه دادم: بالاخره پدرت هم باید وسایلت رو ببینه که اگر چیزی کم و کسری داری برات بیاره.
شب عبدالحسین را خواب دیدم. گویی از آسمان آمده بود؛ با ظاهری آراسته و چهره روشن و نورانی. یک پارچ خالی تو دستش بود. داد بهام. با خنده گفت: این رو هم بگذار روی جهیزیه فاطمه.
فردا رفتیم سراغ جهیزیه. دیدیم همه چیز خریدهایم، غیراز پارچ!...
آدم مىبیند این شخصیتهاى برجسته، حتّى در لباس یک کارگر به میدان جنگ آمدهاند؛ این اوستا عبدالحسین برونسى، یک جوان مشهدى بنّا، که قبل از انقلاب یک بنّا بود و با بنده هم مرتبط بود، شرح حالش را نوشتهاند و من توصیه مىکنم و واقعاً دوست مىدارم شماها بخوانید. ایشان اول جنگ وارد میدان نبرد شده بود و بنده هم هیچ خبرى نداشتم. بعد از شهادتش، بعضى از دوستان ما که به مجموعههاى دانشگاهى و بسیج رفته بودند و با این جوان بىسواد - بىسواد به معناى مصطلح؛ البته سه، چهار سالى درس طلبگى خوانده بوده، مختصرى هم مقدمات و ابتدایى و اینها را هم خوانده بوده - صحبت کرده بودند، مىگفتند آنچنان براى اینها صحبت مىکرده و حرف مىزده که دلهاى همهى اینها را در مشت مىگرفته؛ به خاطر همین که گفتم، یک معرفت درونى را، یک ادراک را، یک احساس صادقانه را و یک فهم از عالم وجود را منعکس مىکرده؛ بعد هم بعد از شجاعتهاى بسیار و حضور در میدان هاى دشوار، به شهادت مىرسد. این زیباییهایى که آدم در زندگى یک چنین آدمى یا شهید همت و شهید خرازى مىتواند پیدا کند و یا اینهایى که حالا هستند، نظیرش را شما کجا مىتوانید پیدا کنید؟ کجا مىشود پیدا کرد؟
قسمتی از بیانات مقام معظم رهبری حفظه الله در جمع کارگردانان سینما